our colored days..

ببین...قاب پنجره ام تمام قدآغوش می گشاید...تنها بروی چشمان تو...

قلبسلاااامممم...

ساجده هستم!نیشخند

قرار بنویسم منم ازین به بعد اما...حقیقتش اینکه چی بنویسمو نمی دونم!!!!خجالت

راهنمایی میطلبیمممم..

اما خب..

فعلن روزمرگی مینویسم تا بهدناش موضوع مشخص بشهچشمک

اولنش که..

امروز یه اتفاقه خیلی بدی افتااااااااد...

اونم اینکه تعطیلاته علی تموم شد و برگشت سر کاااااااارگریه

تو این یه هفته کلی زیاد عادت کرده بودم تو خونه باشههههههه همششش!خجالت

حالا درسته خونه باشه م همش جلو تلویزون خوابه هااااا...ولی خوب همونشممممممقلب

اینجا مینویسم

دلم کوچکولو شده واسش

که وقتی اومد بخونه ذوق کنه!خجالتقلب

دومنشم که تو تحریماته همه جانبه ام...استراحت مطلق!

تازه امسال مسافرتم نتونستییممم بریممم...کلی حالممم گرفته شد!

وقتی دکتر تحریمم کرد این شلکی شدم یهنییییینگران

هم من شدیدن عشقه مسافرتممم...هم علی...

علیم که دید الانس بزنم زیره گریه...یواشکی زیر گوشم گف بیخیالش..چرت میگه دکتره...می ریم مانیشخند

دیروز صبه زوددد ..ساعت 7..پاشدیم رفتیم جاده چالوسسسس....

من می خواستم تا دریا بریم و لی آفامون نبرد!

نرسیده به سد کناره آب پیادهمون کرد صبونه خوردیم برگشتیمم...

گفت تا همین جا هم قاچاقی آوردمت!

همین الانشم حالت خوب نیس...ماشین سواری زیاد ضرر داره براتقهر

منو بارانم حسااااااااابی خیسش کردیممم باباییونیشخند

تا اون باشه مادوتارو اذیت نکنهاز خود راضی

دلممم شدیدن دریا می خواااااااادگریه

باباییه بد!

سومیش خبره خوبهنیشخند

 مادر همسر گرامیم برام خیار شور خریده...

هنوز دوساعت نگذشته کلی از خجالت ظرفش دراومدمممم...

واسه اولیییین بار خوچالم علی نیس غر بزنه چقد می خوری خوب نیسسسسس برات...

ظرفو برداره قایم کنه!نیشخند

جای همگی خالینیشخند

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط علی و ساجده نظرات () |

من...همان من سابقم...

با تفوتی اندک...

تنها...

تنها زلزله ی کوچکی...

که آباد کرد ویرا نی ام را...

زلزله ای خوشایند...به نام عشق!

پ.ن:آیدا...

نگرانتمممممم.....

چی شده؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی و ساجده نظرات () |

من نویسنده نیستم...صاحب آثار قصار ادبی نیستم...

فقط...گاهی...تکه واژه های بی حوصلگی ام کاغذ ها را سیاه می کنند....

من نقاش نیستم...هنرمندو خالق نقوش اساطیری هم نیستم...

فقط...گاهی...رنگهارا روی بوم های برفی ام می رقصاند...فرمان اذهان ناخودآگاهم...

من...موسیقی دان نیستم...دستانم آنقدر که باید با هیچ سازی آشنا نیست...

فقط گاهی...بغض که می کنم...به چند نت تکرار و چند سیم نازک پناه میاورم...

گاهیم ساز دهنی سبز یادگار مادر پناهگاهم میشود...

من...عاشق نیستم....به حکاکی های بیستون یاداغی شنهای بیابان فکر نمی کنم...

فقط...گاهی...دلتنگت که میشوم....لحظه ای تجسمت کافیست تا همه ی آنهایی که نیستم باشم!!!

 پ.ن:١٢ دی ماه تولدم بود...ازتمام دوستانی که به یادم بودن تشکر می کنم...از بی تبار...آبجی نازنین زهرای گلم... آیدا پرازخالی...آیدا آمیتیس...بی سرزمین تر از باد...مهدیار دلکش....آبجی سحرعزیزم...آقای بابک کیا پاشا...یه شقایق...و ساجده جان...از همگی  یه دنیا ممنون و متشکرم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط علی و ساجده نظرات () |

من اینروزها ساکتست...وسخت...

من اینروزها یاد گرفته بغض را خط خطی کند...

وتمام اشکهایش راقورت بدهد که نبیند کسی...

ویادگرفته سرش را مثل کبک زیر برفها فرو کند وبیندیشد دیگران بغض هایش را نمی فهمند...

من این روز ها بلند که هیچ...حتی آرامم نمی خندد...

و فقط اخم می کند...به همه...

وشبها در آغوش خواهرش زار می زند...آنقدر بلند که شاید به گوش اویی که آنسوی دنیاست برسد...

من اینروزها ...اینروز ها کینه را ازیاد برده..وفقط دعا می کند برای خوشبختی کسی که قلبش گواهی میدهد خوشبخت نیست...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط علی و ساجده نظرات () |

دیدم یهو ساکت شد....

ذل زد بصورتم ...

نگاهش اول از عصبانی بودن در اومد...

بعد از دلخوری...

طوری که حالا فقط دلسوزی تو چشماش بود...

یکم هم علامت سوال!!!

متوجه نشدم چرا یهو اینجوری شد...واسم عجیب بود اما خسته تر از این بودم که بخوام فک کنم...

دست شو بالا آورد...کشید روصورتم...

اشکهایی که خودمم نفهمیده بودم چطوری از چشام پایین اومدنو پاک کرد...

یه لحظه نگام کرد ودوباره صورتش یکم سرخ شد...

بعد پشتشو کرد بهم و یه خداحافظی زیر لبی گفت و دوید طرف خونه شون...

اما یکی انگار لحظه ی آخر...حالت صورتشو جلو چشمام حک کرده بود...

حالت معصوم چشماش...صورت از خجالت سرخ شده ش با...یه شرم قشنگ دخترونه!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط علی و ساجده نظرات () |

واقعا داشتم سکته می کردم ...بوضوح دیدم سرخ شد...

تو چهره اش یه حالاتی از نگرانی...عصبانیت وخجالت دیدم...

بغض کرده بود...

 با همون صدا گفت منو اشتباه گرفتی علی آقا...

من دختری که شما فکر می کنی نیستم...

من فکر می کردم شما مثل اون دوستات که هرروز اذیتم می کنن نیستی...

فکر میکردم حرفایی که اون روز اون آقا پسر بور که می دونم دوست شماس

در موردتون تو خیابون بلند می گفت ومنم به اجبار می شنیدم  دروغه...

فکر می کردم شما فرق داری با اونا...فکر می کردم می تونید جای برادر نداشته مو واسم پر کنید...

ولی اشتباه می کردم...

واقعا متاسفم...بیشترم واسه خیلات الکی خودم...نه شما!!!

چشمای مشکیش پر اشک شده بود...مثه وقتی که شبادل آسمون می گیره...

که شنیدم گفت من اصلا از فردا با سحر هم کاری ندارم...

داشتم دق می کردم....احساس می کردم از چیزی بعنوان تعادل برخوردار نیستم...

سرم داشت منفجر میشد..چشام بخاطر اشک همه چیزو تار میدید

از همون چیزی که می ترسیدم سرم اومد...

اما نه بخاطر اینکه ریحانه کس دیگه ای رو دوست داشت...

نه بخاطر اینکه از من بدش می اومد...

بخاطر اینکه من نتونسته بودم منظورمو درست بهش بفهمونم...

بخاطر اینکه اون به من بچشم برادرش نگاه می کرد...اون روز١٢دی...روز تولد من بود!

نمی دونم چقدر حال اون لحظه ی منو درک می کنی...

اما هرچقدر که باهام احساس نزدیکی کردی برام بنویس....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط علی و ساجده نظرات () |

به من چیزی بگو از عشق ازین حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم...

نگو باید برید ار عشق نه می تونی نه می تونم

بعد ازین که ازسحر جدا شدن رفتم دنبالش...

داشتم حرفامو تو ذهنم مرور می کردم...

خیلی می ترسیذم همه چیز خراب بشه...ریحانه همیشه غیر قابل پیش بینی بوده...هنوزم هست...

صداش کردم...

ایستاد...

سلام کرد و با چشمای از تعجب گرد شده تو چشمام ذل زد...

بنده خدا فک کرده بود واسه سحر مشکلی پیش اومده...

بازم تا نگاهش کردم حرفام یادم رفت....حتی جذبه ایم که با عنوان داداش سحر!!!واسش می گرفتم همیشه یادم رفت...

اونم حوصله ش سر رفته بود...آخرهم با دیدن قیافیه من طاقت نیاوردو خیلی آروم پرسید

واسه سحر چه مشکلی پیش اومده...اون بهترین دوست منه...بخدا هرکار از دستم بر بیاد براش انجام میدم...

می بینم این روزا اصلا حالش خوب نیست...اما هرچی از خودش می پرسم چیزی نمی گه!!!!

هول کرده بودم...همون یه ذره چیزیم که یادم بود یادم رفت!

فقط تونستم آروم بگم که نه چیزی نشده...راستش...

سرمو بالا آوردمو تو چشماش نگاه کردم ...می خواستم عکس العملشو کا مل تو ذهنم ثبت کنم...

-راستش ببین ریحانه من...

نقفسمو محکم دادم بیرونو گفتم

خیلی دوستت دارم!!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط علی و ساجده نظرات () |

 

 تصمیم گرفتم امتحانش کنم...

به وسیله یکی از دوستام...

اما دلم نمی خواست ...

دوس نداشتم ببینم دختری که واسه من نمونه پاکی بود...

ممکنه که وسوسه بشه ...

وکل بنای آرزوهایی که واسه آینده مون ساخته بودم...

بریزه!

یه روز که می دونستم سحر مدرسه نمیره

باپیمان(دوست جون جونیه اونوقتام) هماهنگ کردیم که بره دم مدرسه شون

تا ساعت ١٢قلبم داشت از تو چشام می زد بیرون اما خبری از پیمان نشد...

ریحانه هم چون سحر نبود از کوچه ی ما نمی اومد!

ساعت٢ شد اما بازم هیچی...

ساعت ۴..۵..

تا ساعت ٧ بهم زنگ زد!

گفت ریحانه حتی سرش روهم بر نمی گردونده!

که ببینه این کیه!

می گفت ١ساعت دنبالش بودم!!!

اما باور کن فردا منو ببینه نمی شناسه!!

داشتم پر در می آوردم!

فرداش بالاخره باکلی بدبختی...بعد از این که از سحر جدا شدن...دنبالش رفتم!

استرس داشتم اما یه جوراییم خوشحال بودم!

می خواستم بهش  بگم!

می گفتم حتی اگه بگه دوستم نداره انقدر به پاش می شینم که دلش به رحم بیاد...

فقط...کاش کوچکترین حرکتی ازش میدیدم ...که به حساب این بذارم که دوسم داره...اونوقت دنیامو بپاش می ریختم!

پ.ن:بابت دیر آپ کردن معذرت!اما بخدا واسم سخته مرور اون روزا!با اینکه می دونم همه چی تموم شده و ریحانه با منه...دوسم داره...اما بغض داره خفه م م کنه...

مرور اون روزا شهامت می خواد...احساس همون پسر ١۶ساله ی شکست خورده رو دارم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط علی و ساجده نظرات () |

Design By : Night Melody