یه لحظه دیر تر
من نویسنده نیستم...صاحب آثار قصار ادبی نیستم... فقط...گاهی...تکه واژه های بی حوصلگی ام کاغذ ها را سیاه می کنند.... من نقاش نیستم...هنرمندو خالق نقوش اساطیری هم نیستم... فقط...گاهی...رنگهارا روی بوم های برفی ام می رقصاند...فرمان اذهان ناخودآگاهم... من...موسیقی دان نیستم...دستانم آنقدر که باید با هیچ سازی آشنا نیست... فقط گاهی...بغض که می کنم...به چند نت تکرار و چند سیم نازک پناه میاورم... گاهیم ساز دهنی سبز یادگار مادر پناهگاهم میشود... من...عاشق نیستم....به حکاکی های بیستون یاداغی شنهای بیابان فکر نمی کنم... فقط...گاهی...دلتنگت که میشوم....لحظه ای تجسمت کافیست تا همه ی آنهایی که نیستم باشم!!! پ.ن:١٢ دی ماه تولدم بود...ازتمام دوستانی که به یادم بودن تشکر می کنم...از بی تبار...آبجی نازنین زهرای گلم... آیدا پرازخالی...آیدا آمیتیس...بی سرزمین تر از باد...مهدیار دلکش....آبجی سحرعزیزم...آقای بابک کیا پاشا...یه شقایق...و ساجده جان...از همگی یه دنیا ممنون و متشکرم... من اینروزها ساکتست...وسخت... من اینروزها یاد گرفته بغض را خط خطی کند... وتمام اشکهایش راقورت بدهد که نبیند کسی... ویادگرفته سرش را مثل کبک زیر برفها فرو کند وبیندیشد دیگران بغض هایش را نمی فهمند... من این روز ها بلند که هیچ...حتی آرامم نمی خندد... و فقط اخم می کند...به همه... وشبها در آغوش خواهرش زار می زند...آنقدر بلند که شاید به گوش اویی که آنسوی دنیاست برسد... من اینروزها ...اینروز ها کینه را ازیاد برده..وفقط دعا می کند برای خوشبختی کسی که قلبش گواهی میدهد خوشبخت نیست... دیدم یهو ساکت شد.... ذل زد بصورتم ... نگاهش اول از عصبانی بودن در اومد... بعد از دلخوری... طوری که حالا فقط دلسوزی تو چشماش بود... یکم هم علامت سوال!!! متوجه نشدم چرا یهو اینجوری شد...واسم عجیب بود اما خسته تر از این بودم که بخوام فک کنم... دست شو بالا آورد...کشید روصورتم... اشکهایی که خودمم نفهمیده بودم چطوری از چشام پایین اومدنو پاک کرد... یه لحظه نگام کرد ودوباره صورتش یکم سرخ شد... بعد پشتشو کرد بهم و یه خداحافظی زیر لبی گفت و دوید طرف خونه شون... اما یکی انگار لحظه ی آخر...حالت صورتشو جلو چشمام حک کرده بود... حالت معصوم چشماش...صورت از خجالت سرخ شده ش با...یه شرم قشنگ دخترونه! واقعا داشتم سکته می کردم ...بوضوح دیدم سرخ شد... تو چهره اش یه حالاتی از نگرانی...عصبانیت وخجالت دیدم... بغض کرده بود... با همون صدا گفت منو اشتباه گرفتی علی آقا... من دختری که شما فکر می کنی نیستم... من فکر می کردم شما مثل اون دوستات که هرروز اذیتم می کنن نیستی... فکر میکردم حرفایی که اون روز اون آقا پسر بور که می دونم دوست شماس در موردتون تو خیابون بلند می گفت ومنم به اجبار می شنیدم دروغه... فکر می کردم شما فرق داری با اونا...فکر می کردم می تونید جای برادر نداشته مو واسم پر کنید... ولی اشتباه می کردم... واقعا متاسفم...بیشترم واسه خیلات الکی خودم...نه شما!!! چشمای مشکیش پر اشک شده بود...مثه وقتی که شبادل آسمون می گیره... که شنیدم گفت من اصلا از فردا با سحر هم کاری ندارم... داشتم دق می کردم....احساس می کردم از چیزی بعنوان تعادل برخوردار نیستم... سرم داشت منفجر میشد..چشام بخاطر اشک همه چیزو تار میدید از همون چیزی که می ترسیدم سرم اومد... اما نه بخاطر اینکه ریحانه کس دیگه ای رو دوست داشت... نه بخاطر اینکه از من بدش می اومد... بخاطر اینکه من نتونسته بودم منظورمو درست بهش بفهمونم... بخاطر اینکه اون به من بچشم برادرش نگاه می کرد...اون روز١٢دی...روز تولد من بود! نمی دونم چقدر حال اون لحظه ی منو درک می کنی... اما هرچقدر که باهام احساس نزدیکی کردی برام بنویس.... به من چیزی بگو از عشق ازین حالی که من دارم من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم... نگو باید برید ار عشق نه می تونی نه می تونم بعد ازین که ازسحر جدا شدن رفتم دنبالش... داشتم حرفامو تو ذهنم مرور می کردم... خیلی می ترسیذم همه چیز خراب بشه...ریحانه همیشه غیر قابل پیش بینی بوده...هنوزم هست... صداش کردم... ایستاد... سلام کرد و با چشمای از تعجب گرد شده تو چشمام ذل زد... بنده خدا فک کرده بود واسه سحر مشکلی پیش اومده... بازم تا نگاهش کردم حرفام یادم رفت....حتی جذبه ایم که با عنوان داداش سحر!!!واسش می گرفتم همیشه یادم رفت... اونم حوصله ش سر رفته بود...آخرهم با دیدن قیافیه من طاقت نیاوردو خیلی آروم پرسید واسه سحر چه مشکلی پیش اومده...اون بهترین دوست منه...بخدا هرکار از دستم بر بیاد براش انجام میدم... می بینم این روزا اصلا حالش خوب نیست...اما هرچی از خودش می پرسم چیزی نمی گه!!!! هول کرده بودم...همون یه ذره چیزیم که یادم بود یادم رفت! فقط تونستم آروم بگم که نه چیزی نشده...راستش... سرمو بالا آوردمو تو چشماش نگاه کردم ...می خواستم عکس العملشو کا مل تو ذهنم ثبت کنم... -راستش ببین ریحانه من... نقفسمو محکم دادم بیرونو گفتم خیلی دوستت دارم!!!! تصمیم گرفتم امتحانش کنم... به وسیله یکی از دوستام... اما دلم نمی خواست ... دوس نداشتم ببینم دختری که واسه من نمونه پاکی بود... ممکنه که وسوسه بشه ... وکل بنای آرزوهایی که واسه آینده مون ساخته بودم... بریزه! یه روز که می دونستم سحر مدرسه نمیره باپیمان(دوست جون جونیه اونوقتام) هماهنگ کردیم که بره دم مدرسه شون تا ساعت ١٢قلبم داشت از تو چشام می زد بیرون اما خبری از پیمان نشد... ریحانه هم چون سحر نبود از کوچه ی ما نمی اومد! ساعت٢ شد اما بازم هیچی... ساعت ۴..۵.. تا ساعت ٧ بهم زنگ زد! گفت ریحانه حتی سرش روهم بر نمی گردونده! که ببینه این کیه! می گفت ١ساعت دنبالش بودم!!! اما باور کن فردا منو ببینه نمی شناسه!! داشتم پر در می آوردم! فرداش بالاخره باکلی بدبختی...بعد از این که از سحر جدا شدن...دنبالش رفتم! استرس داشتم اما یه جوراییم خوشحال بودم! می خواستم بهش بگم! می گفتم حتی اگه بگه دوستم نداره انقدر به پاش می شینم که دلش به رحم بیاد... فقط...کاش کوچکترین حرکتی ازش میدیدم ...که به حساب این بذارم که دوسم داره...اونوقت دنیامو بپاش می ریختم! پ.ن:بابت دیر آپ کردن معذرت!اما بخدا واسم سخته مرور اون روزا!با اینکه می دونم همه چی تموم شده و ریحانه با منه...دوسم داره...اما بغض داره خفه م م کنه... مرور اون روزا شهامت می خواد...احساس همون پسر ١۶ساله ی شکست خورده رو دارم... من که هرروزم اگه بهم می گفتن سحر کلاس پنجمه فرداش یادم می رفت تقریبا یه ۶ ماهی به ناز کردن اون و ناز کشیدن غیر مستقیم ما گذشت... بخودم اومدم! دیدم هرکاری می کنم هیچ عکس العملی نشون نمی ده! عصبی بودم! به همه گیر می دادم! صدای همه ی اطرافیانم در اومده بود! اما اون همچنان وقتی منو می دید خیلی کوتاه سلام می کرد وگاهیم در مقابل سعی من برای به حرف کشیدنش با لطف بی نهایت با طعنه خسته نباشید می گفت و می رفت... ومن مثل یه انسانی که ازیه بیماری مبهم رنج می بره بخودم می پیچیدم! اما عین خیالش نبود! خیلی سعی کردم پیش خودم ازش ایراد بگیرم...اما حتی توی ذهن خودمم نمی تونستم! کم کم به سفارش دوستان سعی کردم بهش بی محلی کنم...می گفتن خودتو دست کم نگیر...اما اون توفیری به حالش نداشت هیچ همون خسته نباشید الکیم از بین حرفاش کم کرد! دیدم اینجوری نمی شه! می خواستم مستقیم بهش بگم اما می ترسیدم! که رابطه شو با سحر قطع کنه ومن همین سلاماشو که هیچ! دیدنشو هم از دست بدم! گیر کرده بودم! تو مخمصه ای برخلاف سن خودم بزرگ! چه عجب نوشت:بالاخره آپ کردیمممممممممممممممم! دوستان به افتخارمون یه کف مرتب!!!! عاطفی نوشت:دلمون واسه تون تنگ شده بود! مصمم نوشت:ازین به بعد مرتب آپ می کنیم! سلام! می خوام تو این بلاگ شرح حال بنویسم! شرح عشقی که از این روزا زیاد دور نیس! شرح عشق من به دختری که تو کل محله ازپاکی تک بود. شرح عشق من به دوست سحرخواهرم تو تابستون سال ٨٢! یه دختر که اون موقع ها خیلی ک.چیک بود هنوز! ١٢ساله بودومنم تازه ١۶ سالم شده بود! البته خودش(ریحانه رو می گم) بااینکه داستان و بنویسم مخالفه!!!! من تو اون روزا تازه خودمو شناخته بودم... تازه خودمو پیدا کرده بودم... هرروز بعد از ظهر با خواهرام(سحرو سمانه)میرفتیم پارک!!! اون موقع سحر١٢سالش بود سمانه٨ سالش! یه روز رو نیمکت نشسته بودیم که یه دختره چشمای سحرو از پشت گرفت!! بعداز کلی اسم بردن سحر گفت ریحانه واونم که حالا فهمیده بودم اسمش ریحانه س دستاشو برداشت! سحر بلند شد و اون رو محکم بغل کرد! اونم هی می گفت سحرجون زشته! وقتی احوالپرسی گرم شون تموم شدرو به روی من ایستاد و سلام کرد... تعجب کردم. تااون موقع فک می کردم سحر خیلی قد بلنده اما اون از سحر ۵.۶سانت بلندتر بود... حدودا تا گوش من! چشمای درشت وکشیده مشکی داشت... چشمایی عمیق وخیلی معصوم... اصلا نفهمیدم چی شد... ماتم برده بود حتی یادم رفت جواب سلامشو بدم... گذشت... وقتی رفتیم خونه فهمیدم همکلاسی یه سحره ولی تازه اومدن محل ما... خیلی متین بود... خونمون اصلا نمی اومد. یه روز عصرپیش دوستام توکوچه بودم که سحر صدام کرد برگشتم دیدم سحرو ریحانه پشتمون بالباس مدرسه ایستادن... سحر کلیید خونه رو داد به من ورفتن یکی از دوستام گفت این دختره کی بود با خواهرت؟ الکی گفتم نمی دونم انگار تازه دوس شدن باهم! سجاد گفت چه هیکل قشنگی داره... بزور داشتم جلو خودمو می گرفتم. نمی دونستم چرا بهم برمی خوره وقتی اینا پشت سر ریحانه ازین حرفا می زنن سپهر گفت چه لبای نازی داشت.. جون می داد واسه... نفهمیدم چی شد... فقط یادمه پریدم روشو انقد زدمش که... شب پیش خودم فک کردم چرااینکارو کردم؟؟ ساعت اومدن خونه ی سحر که می شه میشینم کنار پنجره رو به خیابون یا می رم تو کوچه!!! فهمیدنش زیاد سخت نبود من دوسش داشتم.. یه دوست داشتن پاک ومعصوم بی هیچ نیت بدی! یه عشق ساده ی بچه گانه!!!!
به بهانه دوری راهو...هرروز خدا می رفتم دنبالش!
| Design By : Night Melody |

