قسمت اول...سلام!(نوشته شده توسط علی)

سلام!

می خوام تو این بلاگ  شرح حال بنویسم!

شرح عشقی که از این روزا زیاد دور نیس!

شرح عشق من به دختری که تو کل محله ازپاکی تک بود.

شرح عشق من به دوست سحرخواهرم تو تابستون سال ٨٢!

یه دختر که اون موقع ها خیلی ک.چیک بود هنوز!

١٢ساله بودومنم تازه ١۶ سالم شده بود!

البته خودش(ریحانه رو می گم) بااینکه داستان و بنویسم مخالفه!!!!

من تو اون روزا تازه خودمو شناخته بودم...

تازه خودمو پیدا کرده بودم...

هرروز بعد از ظهر با خواهرام(سحرو سمانه)میرفتیم پارک!!!

اون موقع سحر١٢سالش بود سمانه٨ سالش!

یه روز رو نیمکت نشسته بودیم که یه دختره چشمای سحرو از پشت گرفت!!

بعداز کلی اسم بردن سحر گفت ریحانه واونم که حالا فهمیده بودم اسمش ریحانه س

دستاشو برداشت!

سحر بلند شد و اون رو محکم بغل کرد!

اونم هی می گفت سحرجون زشته!

وقتی احوالپرسی گرم شون تموم شدرو به روی من ایستاد و سلام کرد...

تعجب کردم.

تااون موقع فک می کردم سحر خیلی قد بلنده اما اون از سحر ۵.۶سانت بلندتر بود...

حدودا تا گوش من!

چشمای درشت وکشیده مشکی داشت...

چشمایی عمیق وخیلی معصوم...

اصلا نفهمیدم چی شد...

ماتم برده بود حتی یادم رفت جواب سلامشو بدم...

گذشت...

وقتی رفتیم خونه فهمیدم همکلاسی یه سحره ولی تازه اومدن محل ما...

خیلی متین بود...

خونمون اصلا نمی اومد.

یه روز عصرپیش دوستام توکوچه بودم که سحر صدام کرد

برگشتم دیدم سحرو ریحانه پشتمون بالباس مدرسه ایستادن...

سحر کلیید خونه رو داد به من ورفتن

یکی از دوستام گفت این دختره کی بود با خواهرت؟

الکی گفتم نمی دونم انگار تازه دوس شدن باهم!

سجاد گفت چه هیکل قشنگی داره...

بزور داشتم جلو خودمو می گرفتم.

نمی دونستم چرا بهم برمی خوره وقتی اینا پشت سر ریحانه ازین حرفا می زنن

سپهر گفت چه لبای نازی داشت..

جون می داد واسه...

نفهمیدم چی شد...

فقط یادمه پریدم روشو انقد زدمش که...

شب پیش خودم فک کردم چرااینکارو کردم؟؟

ساعت اومدن خونه ی سحر که می شه میشینم کنار پنجره رو به خیابون یا می رم تو

کوچه!!!

فهمیدنش زیاد سخت نبود

من دوسش داشتم..

یه دوست داشتن پاک ومعصوم بی هیچ نیت بدی!

یه عشق ساده ی بچه گانه!!!!

 

 

 

 

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی تبار

علی اقا کتک رو امشب خوردی!! چرا اینارو نگفته بودی قبلا به ریحانه خانم؟؟!![نیشخند] خوشحال شدم باهاتون اشنا شدم در ضمن لینکتونم کردم [شوخی]

aleereza

الان ینی ازدواج کردین باهم ؟ [فرشته]

broken kite

سلام ممنونم از دلداریت چه جالب! یه نفر هم اسم و هم سلیقه ی من که قالب وبلاگشم فتوکپی منه! خطاب به علی: علی آقا ببخشیدا من یه جورایی چندشم شد از حرفای دوستات در مورد عشقت به نظر من عشق نیست یه جو ر... شاید حسادت پسرونه یا ... نمی دونم ( ولی قصد جسارت ندارما ناراحت نشی ) فقط یه کم احساستو پیش خودت حلاجی کن

مهتاب

شنونده باید عاقل باشه . گذاشتن یک کلمه کم و زیاد فرقی نمی کنه ولی باعث شد دوست خوبمون رو دوباره ببینیم .. [لبخند]

بی تبار

[ابرو]شما احیانا قصد اژ کردن ندارین؟!

بی تبار

منظور از اژ همون اپ بود!‌[نیشخند]

broken kite

سلام به علی آقای با جنبه و ریحنه خانم همنام جون[قلب] دوستای گلم من بالاخره خالی شدم و یه نفس عمیق کشیدم خدا بهم لطف کرد و چند خط خط خطی کردی بیاین بخونین عزیزا[گل]

بی تبار

هنوزم که اپ نکردین!! الکی من و کشوندی اینجا؟![منتظر]

7azani7

سلام..!!![قلب][گل] اومدم تشکر کنم بابت تبریک روز تولدم توی وبلاگ بی تبار جون..[قلب][گل]ممنونم...!!! داستانتون چه زود تموم شد...!! کاشکی بیشتر ادامش می دادید...!!! کنجکاو شدم...!!!

سارا

سلام [وحشتناک] آخ شانس آوردیم ماه رمضون تموم شد وگرنه الان روزم باطل بودا ![شرمنده] عجب پسرای بی تربیتی بودن ... خدا نسلشون رو از رو زمین ورداره (همون بی تربیت ها !) الهی آمین ... [نیشخند][فرشته] حضورتون رو صمیمانه می پذیرم دوستای من ! وبلاگتون عالیه [چشمک] ... موفق باشید [لبخند]