تصمیم گرفتم امتحانش کنم...

به وسیله یکی از دوستام...

اما دلم نمی خواست ...

دوس نداشتم ببینم دختری که واسه من نمونه پاکی بود...

ممکنه که وسوسه بشه ...

وکل بنای آرزوهایی که واسه آینده مون ساخته بودم...

بریزه!

یه روز که می دونستم سحر مدرسه نمیره

باپیمان(دوست جون جونیه اونوقتام) هماهنگ کردیم که بره دم مدرسه شون

تا ساعت ١٢قلبم داشت از تو چشام می زد بیرون اما خبری از پیمان نشد...

ریحانه هم چون سحر نبود از کوچه ی ما نمی اومد!

ساعت٢ شد اما بازم هیچی...

ساعت ۴..۵..

تا ساعت ٧ بهم زنگ زد!

گفت ریحانه حتی سرش روهم بر نمی گردونده!

که ببینه این کیه!

می گفت ١ساعت دنبالش بودم!!!

اما باور کن فردا منو ببینه نمی شناسه!!

داشتم پر در می آوردم!

فرداش بالاخره باکلی بدبختی...بعد از این که از سحر جدا شدن...دنبالش رفتم!

استرس داشتم اما یه جوراییم خوشحال بودم!

می خواستم بهش  بگم!

می گفتم حتی اگه بگه دوستم نداره انقدر به پاش می شینم که دلش به رحم بیاد...

فقط...کاش کوچکترین حرکتی ازش میدیدم ...که به حساب این بذارم که دوسم داره...اونوقت دنیامو بپاش می ریختم!

پ.ن:بابت دیر آپ کردن معذرت!اما بخدا واسم سخته مرور اون روزا!با اینکه می دونم همه چی تموم شده و ریحانه با منه...دوسم داره...اما بغض داره خفه م م کنه...

مرور اون روزا شهامت می خواد...احساس همون پسر ١۶ساله ی شکست خورده رو دارم...

/ 17 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
7azani7

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گـــل زهـرا سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبـش [گل]

7azani7

یلدا نام فرشته ای است،بالا بلند... با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره... یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود... با اولین شب پاییز،و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان میکشید.. تا آدم ها زیر گنبد کبود،آرام تر بخوابند... ..........................................[گل]

بزرگمهر

وای چقدر قشنگه، الان بهم رسیدید دیگه؟ مبارک باشه این عشق براتون ..

یه قطره اشک

سلام به ابجی ریحانه و علی آقای مهربون...!!![گل][قلب] بابا معلومه شما کجایید و دارید چی کار میکنید...!!!؟؟[ناراحت] نمیگید ماهم دل داریم که هر از چند گاهی باید با حضورتون آب و جارو بشه این دل صاب مرده...!!![گریه][دلشکسته] .. .. [عصبانی][عصبانی]

یه قطره اشک

البته درسته که منهم یه ذره کم پیدا بودم ولی دلیل نمیشه که شما نباشید و سر نزنید و ....!![ناراحت] .. .. اصلا زود به زود به روز بشید بخدا نمی خواد به من یکی سر بزنید...!![قلب] والله راست میگم....بالله راست میگم...!!![قلب][پلک]

یه قطره اشک

حالا میاید و ابجی ریحانه ی ما رو با کارهای غیر معمول امتحان میکنید و ....!!![عصبانی][عصبانی] چی فکر کردی ....!!!؟؟[سوال] ابجی ما یه دختره نمونه است...!![پلک] .. .. دیگه از این نمونه امتحان ها رو تکرار نکنی که ناراحت میشم اااااا...!![ناراحت]

یه قطره اشک

علی آقا...!!تو رو خدا یه ذره زود به زود بنویس تا بدونیم تا کجای این داستان رسیدی و چه جوری بهم رسیدید....!!!؟؟[قلب][گل] .. .. میدونم شاید ایامی بوده که برات به تلخی گذشته... ولی تلخی ها ی راه عاشقی همیشه شیرین و موندگاره...!![قلب]

یه قطره اشک

این احساس رو از خودت دور کن و به روزهای خوب و خوش و شادی بخش زندگیت فکر کن که قراره برای ریحانه بسازیش...!![قلب] .. .. به خستگی هایی که توی این مسیر کشیدی هم به دید یه درس نیگاه کن و واسه خودت لازم و ضروری بدون...!![قلب]

یه قطره اشک

ابجی ریحانه...!!از طرف من دست علی رو محکم توی دستت بگیر و یه بار دیگه با تمام وجودت بهش بگو که چقدر دوسش داری...!![قلب] .. .. و اما شما علی آقا...!!بوسه بر دستانی که به گرمی می فشارد هم فراموش نشود...!![خجالت][خجالت]